مجلس شهدا

مجلس شهدا

یک سایت دیگر با وردپرس فارسی

شهید احمدعلی نیری

اندازه فونت :
۱۳۹۶/۰۴/۰۳

شهید احمد علی نیری در تابستان ۱۳۴۵ در روستای آینه ورزان دماوند چشم به جهان گشود.از همان زمان کودکی به حق الناس ونماز اول وقت بسیار حساس بود.در مقابل معصیت و گناه واکنش نشان می داد همه میدانستند که اگر درمقابل او غیبت کسی را بکنند با آنها برخورد  سختی خواهد کرد..
مزارشهید احمد علی نیری
.او یکی ازشاگردان خاص ایت الله حق شناس بود.آن هنگام که این استاد برجسته اخلاق ،برای تشییع پیکر احمد علی به مسجد امین الدوله آمده بودند کرامات وخاطرات عجیبی از این بنده مخلص خدا بیان کرده ودر باره ایشان اظهار داشتند:
“آه آه ،آقا،در این تهران بگردید ببینید کسی مانند این احمد آقا پیدا می شود یا نه؟!”
ایشان در مجلسی که بعد از شهادت احمد علی  داشتند بین دونماز ،سخنرانیشان را به این شهید بزرگوار اختصاص داده وبا آهی از حسرت که در فراق احمد بود بیان داشتند: “این شهید را دیشب در عالم رویا دیدم .از احمد پرسیدم چه خبر؟به من فرمود:تمام مطالبی که (از برزخ و…)می گویند حق است .از شب اول قبر وسوال و…اما من را بی حساب وکتاب بردند.رفقا ،ایت الله بروجردی حساب وکتاب داشتند .اما من نمی دانم این جوان چه کرده بود.چه کرد که به اینجا رسید!”
سپس در همان شب ایشان به همراه چند نفر از دوستان به سمت منزل احمد اقا که در ضلع شمالی مسجد امین الدوله در چهار راه مولوی بود رهسپار شدند.در منزل این شهید بزرگوار روبه برادرشان اظهار داشتند:
“من یک نیمه شب زودتر از ساعت نماز راهی مسجد شدم .به جز بنده وخادم مسجد ،این شهید بزرگوار هم کلید مسجد را داشت.به محض اینکه در را باز کردم دیدم شخصی در مسجد مشغول نماز است .دیدم که یک جوانی در حال سجده است .اما نه روی زمین !بلکه بین زمین وآسمان مشغول تسبیح حضرت حق است.جلوتر که رفتم دیدم احمدآقا است.بعد که نمازش تمام شد پیش من امد وگفت تا زنده ام به کسی حرفی نزنید..”
بعد از تایید جضرت آقا بود که برخی از نزدیک ترین دوستان ایشان لب به سخن گشودند واز کرامات احمد آقا هر انچه که دیده بودند را نقل کردند…
شهید احمد علی نیری نشسته از چپ
دکتر محسن نوری یکی از همان دوستانی است که روزی در همان ایام کودکی به تحول عجیب معنوی احمد علی پی می برد و درصدد دانستن این تحولات عمیق روحی او برمی اید .ایشان خود در باره آن روز اینچنین روایت می کند:
“یک روز بهش گفتم من نمیدانم چرا توی این چند سال اخیر شما در معنویات رشد کردی .می خواست بحث را عوض کنداما سوالم را تکرار کردم . گفتم حتما علتی داره.گفت اگه طاقتش رو داری بشین تا برات بگم.
یه روز با رفقای محل وبچه های مسجد رفته بودیم دماوند. همه مشغول بازی بودند یکی از بزرگترها گفت احد آقا برو کتری روآب کن بیار… منم راه افتادم راه زیاد بود کم کم صدای آب به گوش رسید.از بین بوته ها به رودخانه نزدیک شدم.تا چشمم به رودخانه افتاد یه دفعه سرم را انداختم پایین  و همان جا نشستم بدنم شروع کرد به لرزیدن نمیدانستم چه کار کنم . همان جا پشت درخت مخفی شدم …می توانستم  به راحتی گناه بزرگی انجام دهم. پشت ان درخت وکنار رودخانه چندین دخترجوان مشغول شنا بودن .همان جا خدا را صدا زدم و گفتم خدایا کمک کن. خدایا الان شیطان به شدت من را وسوسه میکند که من نگاه کنم هیچ کس هم متوجه نمی شوداما خدایا من به خاطر تو ازین گناه می گذرم.
کتری خالی را برداشتم از جایی دیگر آب تهیه کردم ورفتم پیش بچه ها ومشغول درست کردن آتش شدم.به سختی آتش را آماده کردم و خیلی دود توی چشمم رفت و اشکم جاری بودیادم افتاد حاج آقا گفته بود هرکس برای خداگریه کند خداوند او را خیلی دوست خواهد داشت . گفتم ازین به بعد برای خدا گریه میکنم حالم منقلب بود و از آن امتحان سخت کنار رودخانه هنوز دگرگون بودم واشک میریختم ومناجات می کردم خیلی باتوجه گفتم یا الله یا الله… به محض تکرار این عبارات صدایی شنیدم که از همه طرف شنیده میشد به اطرافم نگاه کردم صدا از همه سنگریزه های بیابان و درختها و کوه می آمد!!! همه می گفتند سبوح القدوس و ربنا الملاکه والروح…
از آن موقع کم کم درهایی از عالم بالا به روی من باز شد…”
یکی دیگر از دوستان احمد آقا در باره ایشان چنین می گویند”زندگی او مانند یک انسان عادی ادامه داشت ،اما اگر مدتی با او رفاقت داشتی ،متوجه می شدی که او یکی از بندگان خالص درگاه خداست.یک بار برنامه ی بسیج تا ساعت سه بامداد ادامه داشت .بعد احمد آهسته به شبستان مسجد رفت ومشغول نماز شب شد.من از دور اورا نگاه می کردم .حالت او تغییر کرده بود.گویی خداوند در مقابلش ایستاده واو مانند یک بنده ضعیف مشغول تکلم با پروردگار است.عبادت عاشقانه ی او بسیار عجیب بود.آنچه که ما از نماز بزرگان شنیده بودیم در وجود احمد اقا می دیدیم .قنوت نماز او طولانی شد آن قدر که برای من سوال ایجاد کرد.یعنی چه شده؟!بعد از نماز به سراغش رفتم واز او پرسیدم:احمد آقا تو قنوت نماز چیزی شده بود ؟احمد همیشه در جواب هایش فکر می کرد.برای همین کمی مکث کرد وگفت:نه چیز خاصی نبود.انقدر اصرار کردم که مجبور شد حرف بزند.
“در قنوت نماز بودم که گویی از فضای مسجد خارج شدم .نمی دانی چه خبر بود!آنچه که از زیبایی های بهشت وعذاب های جهنم گفته شده همه را دیدم !انبیا را دیدم که در کنار هم بودند و…”
در سال ۱۳۹۱ ،دفترچه ای که ۲۷ سال پس از شهادت احمد اقا داخل کیفی قدیمی که متعلق به ایشان بود ،بدست آمد که حاوی نکات عجیب با دست خط خود ایشان بود. در قسمتی از خاطرات این دفتر چه چنین ذکر شده است:

“روز چهارشنبه می خواستم وضو بگیرم برای نماز که یک لحظه چشمم به حضرت (عج)افتاد…تاریخ ۱۳۶۴ /۱۱/۱۶ پادگان دوکوهه”

و در جایی دیگر این دفتر چه چنین ذکر شده است:

“در روز جمعه در حسینیه ی حاج همت پادگان دوکوهه در مجلس آقا امام زمان گریه زیادی کردم.بعد از توسلات وقتی به خود آمدم دیدم که از همه ی اشکی که ریختم یک قطره اش به زمین نریخته ،گویا ملائک همه را باخود برده بودند.”

در یکی از یادگاری های خود در جایی دیگر ذکر می کند:
“خدا راشکر،مقام بالایی نزد ام الائمه حضرت زهرا (س) دارم”

شهید احمد علی نیری  در تاریخ ۱۳۶۴/۱۱/۲۷ در طی عملیات والفجر۸ به آرزوی دیرینه اش رسید وبه لقاء الله پیوست.یکی از دوستانش که شاهد لحظات  قبل از شهادت ایشان بود چنین نقل می کند:
“در لحظه شهادت ترکشی به پهلوش اصابت کرد .وقتی به زمین افتاد از ما خواست که اورا بلند کنیم وقتی روی پاهایش ایستاد رو به سمت کربلا دستش را به سینه نهاد وآخرین کلام را بر زبان جاری کرد”السلام علیک یا ابا عبدالله ”
احمد علی موقع خاکسپاری با اینکه ۶ روز از شهادتش می گذشت ولی دستش هنوز به نشانه ادب بر سینه اش قرار داشت…”

پیکر شهیداحمدعلی نیری،که در هنگام به خاک سپاری دستش به نشانه ادب به اباعبدالله هنوز برروی سینه اش قرار داشت…

شهید احمد علی نیری پس از گذشت  ۲۸ سال از زمان شهادتش برای ما زمینیان به جا مانده، بسیار غریب وناشناخته بود .تا اینکه در سال۱۳۹۲ کتابی بانام ” عارفانه” از این شهید بزرگوار به چاپ رسید که حاوی ذره ای از معرفت ،شناخت وکرامات ایشان بود.که البته  شناخت مردان مرد را راهی به جز  شناخت مسیر رسیدن به باری تعالی   نیست واینانند که اشکار می سازند آنچه را که پروردگار وعده داده است در ایات الهی اش..
مزار احمد آقا ،قطعه ۲۴ بهشت زهرا(س)

سرشت وجود شهدا از نفخات قدسی رب الارباب است ولاجرم آنان از قدس اند وبه قدوس باز می گردند.پروردگارا!هجرت از آنچه ما را به خود مشغول ،ووصل به آنچه مارا به ذات احدیتت رهنمون می سازد عطایمان کن…،تا لبریز شویم از نفخات قدسی که ما را به تو باز می گرداند…

بسم رب فاطمه
نوزده ساله بود که به جبهه اعزام شد چندماه بیشتر جبهه نبود عملیات والفجر۸ منطقه فاو شرکت کرد. ترکش خمپاره درست از پهلوی چپ وارد و به قلب او اصابت کرد.کمکش کردم تا بلند شود به سختی روی پای خود ایستاد به اطراف نگاه کرد و رو به سمت کربلا قرار گرفت دستش را با ادب به سینه نهاد و گفت : السلام علیک یا اباعبدالله … یکباره گردنش کج شد  به زمین افتاد …
*********** پ ن : چند روز پیش  کتاب شهید احمد علی نیری رو خوندم با سن کم به کجاها که نرسیده … این چند روز همش تو این فکر بودم که چه جوری میشه با این سن کم به این یقین رسیده که موقع نماز بدنش میلرزه و با آقا امام زمان (عج) دیدار داشته و به این همه حس ها وحالتهای قشنگ دست پیدا کرده…  صبح پیامکی از سخنان آیت اله بهجت برام اومد : لازم نیست که انسان در پی این باشد که به خدمت حضرت ولی عصر(عج)  تشرف یابد. بلکه شاید خواندن دو رکعت نماز سپس توسل به ائمه (ع) بهتر از تشرف باشد…  دعامون کنید  یازهرای مرضیه

کی شود حر شوم و توبه مردانه کنم…
Top of Form

Bottom of Form
نماز جماعت

بنام خدا
داستان: نماز جماعت                                                راوی : جمعی از شاگردان شهید
از اینکه بچه های بسیج و مسجد به دنبال مسائل فهم درست معرف دین نیستند بسیار ناراحت بود .با مسئولین بسیج مسجد به بار ها صحبت کرده بود .می گفت به جای برنامه های نظامی بیشتر به فکر ارتقای سطح معرفتی بچه های باشید .
برای این کار خودش دست به کار شد.به همراه بچه ها در جلسات اخلاقی بزرگان تهران شرکت می کرد .
در مناسبت های مذهبی به همراه بچه ها به مسجد حاج آقا جاویدان می رفت .به این عالم ربانی ارادت ویژه داشت. وقت احساس می کرد که این جلسات برای بچه ها سنگین ات جلسات آن ها را عوض می کرد و از اساتید دیگری استفاده می کرد .
از کار های دیگری که هر هفته انجام می داد برنامه ی زیارت حضرت عبدالعظیم حسنی بود . با بچه ها به زیارت می رفتیم و روبروی ضریح می نشستیم وبه توصیه ی حاج ماشاءالله گوش می کردیم .
با بچه ها به خدمت مرحوم آیت الله ناصر قرائتی در مسجد محله چال رفتیم . ایشان پدر دو شهید و یکی از اوتاد زمانه بود .
یک بارفرمود : نماز جمعه را ترک نکنید نمی دانید حضور نماز جمعه چقدر برای انسان برکات دارد.خصوصا زمانی که مردم کمتر به نماز جمعه بیایند یعنی زمانی که هوا خیلی سرد و خیلی گرم باشد.
من ودیگر شاگردان احمد آقا خیلی خوش حال شدیم چون احمد آقا ما را به نماز جمعه می برد و ما را به این کار مقید کرده بود .
او با سختی بچه ها را جمع می کرد و بعد به چهار راه مولوی می رفتیم وبا اوتوبوس دو طبقه و یا وانت و…خلاصه با کلی مشکل به نماز جمعه می ر فتیم .
یکی از بچه می گفت :من از همان دوران احمد آقا به نماز جمعه مقید شده بودم .بعد از شهادت ایشان سعی کردم نماز جمعه من ترک نشود .یک بار در عالم رویا مشاهده کردم که در خیابانی ایستاده ام احمد آقا را دیدم که از دور به طرفم آمد و من را در آغوش گرفت خیلی حالت عجیبی بود چون بعد از سال ها احمد آقا را می دیدم بعد از روبوسی به تابلو خیابان نگاه کردم دیدم نوشته خیابان قدس  و فهمیدم اینجا نماز جمعه است .
همان لحظه از خواب بیدارشدم .فهمیدم علت اینکه احمد آقا من را ایگونه تحویل گرفت به خاطر حضور همیشگی من در نماز جمعه است .

نظرات (۱)
دعای ندبه

بنام خدا                        راوی :جمعی از دوستان شهید
نماز های صبح را به جماعت در مسجد می خواند . قیافه ی اهل ذکر را به خود نمی گرفت.
اما حسابی مشغول ذکر بود.یک بار رفتم کنار اجمد آقا نشستم دیدم لبانش به آرامی تکان می خورد گوشم را نزدیک کردم دیدم مشغول خواندن دعای عهد است .
او به ساحت نورانی امام زمان (عج)ارادت ویژه ای داشت .
مدتی از شروع برنامه های فرهنگی در مسجد نگذشته بود که احمد آقا پیشنهاد کرد برنامه ی دعا ی ندبه را در مسجد راه اندازی کنیم .
و وقتی اعلام کرد که برنامه ی صبحانه هم داریم استقبال بچه ها بیشتر شد !صبح جمعه بچه ها دور هم جمع می شدیم و برنامه ی دعای ندبه شروع می شد.احمد علی از اول صبح مشغول به ار می شد صبحانه و چای را آماده می کرد .و…
بعضی وقت ها برای بچه ها عدس ی تهیه می کردیم خدا را شکر به خاطر عدسی هم که می شد دو رهم جمع می شدیم .
احمد آقا از هزینه ی خودش برای بچه ها صبحانه تهیه می کرد .
در همین برنامه دعای ندبه بسار ی از بچه ها را برای آینده تربیت کرد ودستشان را در دست مولایشان قرار داد.
احمد آقا کار های فرهنگی مسجد را حول محور اهل بیت (ع)قرار داد و نتیجه ی خوبی از این روند گرفت .البته کار های جمعی احمد آقا برای بچه فقط دعای ندبه نبود . بعضی از شب های جمعه بچه ها را به مهدیه تهران برای دعای کمیل می برد .
در مسیر برگشت هم برای بچه ها ساندویچ می خرید و حسابی به بچه ها حال می داد.

نظرات (۲)
عنایت اهل بیت (ع)

بنام خدا
عنایت اهل بیت (ع)    راوی : جمعی از دوستان شهید
در مسجد کنار احمد آقا نشته بودیم .درباره یارادت و توسلات به اهل بیت (ع) صحبت می کردیم .
احمدآقا گفت :اینرا که می گویم به خا طر تعریف از خود نیست .
می خواهم اهمیت ارتباط و توسل به اهل بیت (ع) را بدانی.
بعد ادامه داد:یک بار در عالم رویا بهشت را با همه ی زیبایی هایش دیدم .
نمی دانی چقدر زیبا بود .دیگر دوست نداشتم بمانم .برای همین با سرعت به سمت بهشت حرکت کردم .
احمد ادامه داد :اما هر چه بیشتر میرفتم مسیر عبور من باریک تر و باریک تر می شد!
به طوری که مانند مو باریک شده بود .من احساس کردم الآن است که از این بالا به پایین پرت شوم.
آنجا بود که دس زدم این باید صراط باشد .همان که می گوینداز مو باریک تر و از شمشیر تیز تر خواهد شد.
مانده بودم چه کنم !هیچ را پس و پیش نداشتم . یکدفه یادم افتاد که خدا به ما شیعیان؛اهل بیت را عنایت کرده . برای همین با صدای بلند حضرات معصومیت را صدا زدم .
یک باره دیدم که دستم را گرفتند و از آن مهلکه نجاتم دادند . بعد ادامه داد؛ ببین،ما در همه ی مراحل زندگی بعد از توکل بر خدا به توسل نیاز داریم .
اگر عنایت اهل بیت (ع) نباشد،پیدا کردن صراط واقعی در این دنیا محال است.
احمد آقا را در همان دوران کودکی می شناختم .
در دوران نوجوانی با بقیه ی همسالان خودش بازی می کرد، می گفت، می خندید و…
اما یادم نمی یاد از او مکروهی دیده باشم. تاچه برسد به اینکه کناه کبیره از او سر بزند.
عبادت های عاشقانه ی او بسیار عجیب بود . آنچه که ما از بزرگان شنیده بودیم در وجود احمد آقا می دیدیم !؟
یک بار قنوت نماز او طولانی شد . آن قدر که برای من سوال ایجاد کرد . یعنی چه شده !؟
بعد از نماز به سراقش رفتم . از او پرسیدم: احمد آقا توی قنوت نماز چه شده بود؟
احمد همیشه در جواب هایش فکر می کرد . برای همین کمی فکر کرد و گفت : نه چیز خاصی نبود . می خواست طبق معمول موضوع را عوض کند اما آن قدر اصرار کردم که مجبور شد بگوید :(در قنوت نماز از فضای مسجد خارج شدم . نمی دانی چه خبر بود !
آن چه در مورد زیبایی های بهشت و غذاب های جهنم گفته شده همه را دیدم ! انبیا را دیدم که در کنار هم بودند و…)

نظرات (۷)
داستان روش زندگی

داستان :روش زندگی                                 بنام خدا                                        راوی :جمعی از دوستان
احمد آقا در نوجوانی الگوی کاملی از اخلاق و رفتار اسلامی شد . هر کاری که می کرد یقیناً در دستورات دینی به آن تاکید شده بود .
یکی از ویژگی های شهید احمد علی نیری این بود که به پدر و مادرش احترام می گذاشت .
به طوری که هر بار وارد اتاق می شد ایشان حتماً از جای خود بلند می شد.احمد ادب را از استاد خود آیت الله حق شناس فرا گرفته بود . همیشه در سلام کردن از همه پیشی می گرفت .هیچ گاه احمد آقا توی کوچه یا خیابان چیزی نمی خرد. می ترسید مردمی که مشکل مالی دارند ببینند و ناراحت شوند .احمد آقا پول تو جیبی خود را به مردمی که نیازمند بودند می داد .
خانواده ی آن ها نسبتاً ثروت مند بود . پدرش از خارج کشور برای او یک کتانی بسیار زیبا آورده بود آن موقع اصلاًاین چیز ها نبود .احمد همان شب کتانی را به مسجد آورد وبه من نشان داد . می دانست که خانواده ی ما بضا عت مالی دارد  احمد اصرار داشت من آن کتانی را بردارم می گفت خودش یک کتانی دیگر دارم.احمد به تمام مستحباتی که میشنید عمل می کرد
احمد آقا زمانی که می خواست بخوابد به تشک و یا تخت و…مقید نبود با این که در خانه هر چه می خواست برایش فراهم بود اما یک پتو بر می داشت و با سادگی می خوابید.
مدتی در چایی فروشی یکی از بستگانش مشغول شد. احتیا جی به پول نداشت اما می دانست که اهل بیت بیکاری را مهم ترین خطر برای نوجوانان معرفی کرده بود.مسئول بسته بندی چایی ها بود آخر هفته حقوق می گرفت و به فقرا کمک می کرد و خمس مال خود را پرداخت می کرد
احمد آقا بسار اهل مطالعه بود بعضی از کتاب های ایشان اصلاً در حد واندازه ی یک نوجوان نبود . اما با کمک اساتید حوزه از آنها استفاده می کرد
این کتاب ها بعد ها جمع آوری وبه حوزه ی علمیه ی قم فرستاده شد.

نظرات (۳)
عضویت

بنام خدای شهیدان
عضویت در گروه شهید احمد علی نیری
شما می توانید با ارسال عدد ۱ به سامانه ی پیامکی گروه شهید احمد علی نیری به شماره ی۵۰۰۰۲۰۱۰۰۹۰۱۰۴ خود را عضو گروه کرده و هر هفته پیامک هایی در خصوص شهیدان دریافت کنید
به صورت رایگان

نظرات (۱)
تحول شهید احمد علی نیری

بنام خدا
داستان :تحول                                                     راوی:دکتر محسن نوری
رفتار و عملکرد احمد با بقیه فرق چندانی نداشت.در  داخل یک جمع همیشه مثل آن ها بود با آن ها می خندید با آن ها حرف می زد و…
احمد هیچ گاه خود را از دیگران با لا تر نمی دانست .
من احساس کردم که احمد خداوند را به گونه ای دیگر می شناسد
و بندگی می کند !
ما نماز می خواندیم تا رفع تکلیف کرده باشیم اما می دیدم که احمد از نماز و مناجات با خدا  لذت می برد .
شاید لذت بردن از نماز های یک انسان عارف وعالم طبیعی باشداما برای یک پسر بچه ی ۱۲ ساله عجیب بود.
احمد امر به معروف ونهی از منکر را فراموش نمی کرد
اگر کسی کار اشتباهی انجام می داد خیلی آهسته و مخفیانه به او تذکر می داد.
اگر کسی در یک جمعی پست سر دیگری صحبت می کرد با قاطعیت می خواست که ادامه ندهد .
یک بار از احمد پرسیدم که چرا شما این قدر رشد معنوی کردید
اما من …
لبخندی زد و می خواست بحث را عوض کنداما دوباره سوالم را پرسیم بعد از کلی اصرار سرش را  بالا آورد و گفت :طاقتش را داری .
با تعجب گفتم: طاقت چی رو؟!
گفت بنشین تا بهت بگم.
گفت یک روزبا رفقا محل وبچه های مسجد رفته بودیم دماوند .شما توی اون سفر نبودید
همه یرفقا مشغول بازی و سرگرمی بودند .یکی از بزرگ تر ها کفت احمد آقا برو این کتری رو آب کن و بیار تا چای درست کنیم .
بعد جایی رو نشان داد گفت اون جا رود خانه است برو اون جا آب بیار من هم را افتادم را زیادی نبود از لا به لای بوته ها ودرخت ها به رود خانه نزدیک شدمتا چشمم به رود خانه افتاد یک دفعه سرم را پایین انداختم وهمان جا نشستم !بدنم شروع به لرزیدن کردنمی داستم چه کار کنم !همان جا پشت بوته ها مخفی شدم .احمد گفت من می توانستم به راحتی یک گناه برزگ انجام دهم . در پشت آن بوته ها چندین دختر جوان مشغول شنا کردن بودند.من همان جا خدا را صدا کردم وگفتم :خدایا کمکم کن الآن شیطان من را وسوسه می کنه که من نگاه کنم هیچ کس هم متوجه نمی شود اما به خاطر تو از این از این گناه می گذرم.
بعد کتری را از آن جا برداشتم و از جای دیگر آب آوردم.بچه ها مشغول بازی بودند من هم شروع به آتش درست کردن بودم
خیلی دود توچشمام رفت .اشک همین طور از چشمانم جاری بود.یادم افتاد که حاج آقا گفته بود:که هر کس برای خدا گریه کند خداوند او را خیلی دوست خواهد داشت .
مه همیت طور که اشک می ریختم گفتم از این به بعد برای خدا گریه می کنم.همین طور که داشتم اشک ی ریختم وبا خدا منا جات می کردم خیلی با توجه گغتم :یاالله یا الله…
به محض این که این عبارت را تکرار کردم صدایی شنیدم نا خدا گاه از اطرافم بلند شدم از سنگ ریزه ها و تمام کوه ها و درخت ها صدا می آمدهمه می گفتند:سُبوحُ قدّوس رَبُنا ورب الملائکه والرُوح(پاک ومطهر است پروردگار ما و پروردگار ملائکه و روح)وقتی این صدا راشنیدم نا باورانه به اطراف خودم نگاه کردم دیدم بچه ها  متوجه نشدند.
من در آن غروب با بدنی که از وحشت می لرزید به اطراف می  رفتم از همه ی ذرات عالم این صدا را می شنیدم!
احمد بعد از آن کمی سکوت کرد .بعد با صدایی آرام ادامه داد:از آن موقع کم کم درهایی از عالم بالا به روی من باز شد!
احمد بلند کرد وگفت این را برای تعریف از خودم نگفتم.گفتم تا بدانی انسانی که گناه را ترک کند چه مقامی پیش خدا دارد .
بعد گفت :تا زنده ام برای کسی این ماجرا را تعریف نکن.

نظرات (۴)
امتحان شهید احمد علی نیری

بنام خدا
داستان امتحان                                                                                 راوی:دکتر محسن نوری
در دوران دبستان  حال  هوای احمد با همه فرق داشت رفتارش خیلی معنوی بود
احمد یکی از بهترین دوست ای من بود همیشه دوست من بود همیشه نون وپنیر خوش مزه ای با خودش می آورد.هیچ وقتهم تنها نمی خورد  به ما هم تعارف می کرد من و دوستان هم کمکش می کردیم !
احمد علی همیشه می گفت بیا توی راه مدرسه سوره های کوچک قرآن را بخوانم .در زنگ تفریح هم مشغول مطالعه بود.
کم کم فاصله ی معنوی من با رفته رفته بیشتر می شد .او بالا تر می رفت ومن….
بیشترین چیزی که احمد به آن اهمیت می داد نماز اول وقت بود حتی در اوج کا و گرفتاری.
معلم گفته بود امتحان دارید . نا ظم سر صف گفت: بر خلاف همیشه خارج ازساعت آموزشی برگذار می شود فردا زنگ وم که تمام شد آماده ی امتحان باشید .
صدای اذان از مسجد محل بلند شد .احمد یواش یواش به سمت نماز خانه ی مدرسه حرکت کرد دنبالش رفتم گفتم بیا این آقا معلم
خیلی حسا سه اگه دیر بیای ازت امتحان نمی گیره .می دانستم احمد نمازش طولانی است احمد مقید بود که تسبیحات را باید با دقت ادا کند . ما با صف داخل کلاس شدیم . ناظم گفت ساکت باشید تا معلم سوالات را بیارد.
مرتب از داخل کلاس نماز خانه را نگاه می کردیم حیف بودپسر به این خوبی از امتحان محروم بشه.بیست دقیقه همین طور توی کلاس نشستیم نه از معلم خبری بود نه هم ازاحمد!
یک دفعه معلم وارد کلاس شد با برگه ها معلم با عصبانیت گفت دست از این دستگاه تکثیر . به یکی از بچه ها گفت برگه ها رو پخش کن درب کلاس به صدا در آمد . در باز شد احمد در چار چوب در نمایان شد.معلم ما اخلاقی داشت که کسی را بعد از خودش به داخل کلاس راه نمی داد. اما معلم هواسش به کلاس بود گفت :نیری برو بشین سر جات!
احمد سر جایش نشست ومشغول پاسخ به سوالات شد .
خیلی روی این کار اوفکر کردم این اتفاق چیزی نبود جز نتیجه ی عمل خالصانه ی احمد

خود را بسیار دوست داشت برای همین تصمیم گرفتم که در مراسم تشییع این شهید عزیز شرکت کنم.
مراسم تشییع به پایان رسید .پیکر شهید شهید را به سوی بهشت زهرا (س) بردند .من  هم به همراه آن ها
رفتم.
من جلو رفتم تا چهره ی شهید را ببینم.درب تابوت باز شد.چهره ی معصوم و دوست داشتنی شهید را دیدم شاداب وزیبا بود. دست شهید  به نشانه ی ادب روی سینهاش قرار داشت!یکی از همرزمانش می گفت:در لحظه ی شهادت ترکشی به پهلویش اصابت کرد.وقتی به زمین افتاد از ما خواست که او را بلند کنیم.
وقتی روی پایش ایستاد رو به کربلا دستش را به سینه نهاد وآخرین کلام را بر زبان جاری کرد :((اسلام علیک یا ابا عبدالله))بعد هم به همان حالت به دیدارارباب بی کفن خود رفت .برای همین دستش هنوز به نشانه ی ادب بر سینه اش قرار دارد!
شب بعد از نماز اشاء سخنرانی را شروع کردند
موضوع صحبتشان در مورد همین شهید بود .
در اواخر سخنان خود آهی ازسر حسرت در فراق این شهید کشیدند. بعد در عظمت این شهید فرمود:((این شهید را دیشب در عالم رویا دیدم . از احمد پرسیدم چه خبر؟
به من فرمود :تمامی مطالبی که (از برزخ و…)می گویند حق است . از شب اول قبر وسوال و …اما من را بی حساب و کتاب بردند.))
بعد مکثی کرد و فرمود :((رفقا آیت الله العظمی بروجردی حساب و کتاب داشت اما نمی دانم این جوان چه کرده بود.چه کرد تا به این جا رسید.))
استا د ادامه داد :من یک شب زود تر از ساعت نماز راهی مسجد شدم به محض این که در را باز کردم دیدم شخصی در مسجد مشغول نماز است .من دیدم
یک جواندر حال سجده است اما نه روی زمین بلکه بین زمین وآسمان مشغول تسبیح حضرت حق است!!
من  جلو رفتم دیدم همین احمد آقا مشغول نماز است بعد که نمازش تمام شد پیش من آمد وگفت:تا زنده ام به
کسی حرف نزنید.

نظرات (۱)
مدرسه شهید احمد علی نیری

بنام خدا
مدرسه                              راوی :خواهر شهید
احمد علی در خانواده ی ما واقعا نمونه بود اورا همه دوست داشتند وقتی شش ساله بود در مدرسه ثبت نامش کردیم.
مدرسه اسلامی کاظمیه در اطراف گذر لوطی صالح بود درسومشق احمد خوب بود و ما مشکلی نداشتیم .
همه ی خانواده اهل نماز و تقوا بودند .احمد هم از همین دوره به مسائل عبادی و معنوی به خصوص نماز توجه بیشتری داشت.
احمدعلی هرچه بزرگ ترمی شد به رفتاهایی که اسلام تاکید کرده بود با دقت عمل می کرد.
یادم هست وقتی غذای مفصلی و خوبی درست می کردیم و همه مشغول خوردن میشدند احمد جلو نمی آمد میگفت:توی این محل خیلی از مردم اصلا نمی توانند چنین غذایی تهیه کنند.
اما احمد با بینش صحیحی که در مسجد پیدا کرده بود این حرف ها را می زد
رفته رفته هر چه بزرگ ترمی شد رشد وکمال ومعنویت اوبالا رفت تا جایی که دیگر ما نتوانستیم به گرد پای او برسیم.
برای دوره یراهنمایی احمد را در مدرسه ی حافظ ثبت نام کردیم چون در این مدرسه به مسائل اخلاقی و معنوی توجه می شد
احمد در چنین شرایطی روز به روز در کسب معنویات تلاش بیشتری می کرد
ما برای سیب چینی به روستایمان در دماوند رفتیم مادر یک چوب برداشت و از باغ دایی مشغول سیب چینی شد
احمد جلو رفت وسلام کرد.وبعد گفت دایی راضی باش
ما سیب از باغت چیدیم .
واین نشان می دهد که احمد چقدر به حق الناس اهمیت می دهد.
احمد در سال های بعد به دبیرستان رفت وجزء شاگردان ممتاز رشته ی ریاضی شد .
اما دوران تحصیل او به دلایلی به پایان نرسید.

نظرات (۱)
آن روز ها شهید احمد علی نیری
نوشته شده در تاریخ پنجشنبه ۲ آبان ۱۳۹۲ توسط امیر حسین نیری
بنام خدای شهیدان
آن روزها                       راوی: مادر شهید
تهران خیلی کوچک ترازحالا بود .مردم زندگی های ساده ولی با صفا داشتند.
درب هر خانه ای باز می شد لشکری از بچه های قد و نیم قدراهی کوچه می شدند !خانه ها کوچک بود اما پرخیر و برکت.صبح زود مرد ها بسم الله می گفتند و راهی کار می شدند و خانم ها در خانه مشغول پخت و پز وشست وشو بودند .
من وحاج محمود در روستای آینه ورزان دماوند به دنیا آمدیم .دست تقدیر مارا به تهران آورد و دراطراف بازار مولوی ساکن کرد.
حاجی مغازه ی چایی فروشی در چهار راه سیروس داشت .خداوند باب رحمتش را به روی ما باز کرد. زندگی خوب و هشت فرزند به ما عطا کرد.
تابستان ۱۳۴۵ بود که راهی روستا شدیم آن موقع  من باردار بودم .در آخرین روز های تیر ماه بود که به کمک قابله ی روستا آخرین فرزندم به دنیا آمد.پسری زیبا که آخرین فرزند خانواده ی ما شد.
دوست داشتم نامش را وحید بگذارم اما با اصرار حاجی اسمش را احمد علی گذاشتیم.احمد علی از روز اول خیلی آرام و مظلوم بود اصلا کاری به کسی نداشت.از بچگی دنبال کار خودش بود.حاج محمود هم
در تربیت فرزند کوتاهی نمی کرد همیشه بچه ها را به مسجد می برد.
حاج محمود از آن دسته کاسب های با تقوا بود که پای منبر شیخ محمد حسین زاهد وآیت الله حق شناس تربیت شده بود .از آن هایی که هر سه وعده نمازش را در مسجد اقامه می کرد.