مجلس شهدا

مجلس شهدا

یک سایت دیگر با وردپرس فارسی

انگار یه خداحافظی همیشگی بود…

اندازه فونت :
۱۳۹۶/۰۷/۲۲

 *زندگینامه*

انگار یه خداحافظی همیشگی بود…

شهیدمحمدرضا دهقان در تاریخ پانزدهم مهر ماه سال ۱۳۹۴ باعنوان بسیجی تکاور به سوریه اعزام شد.

 

و در تاریخ ۲۱ آبان ماه سال ۱۳۹۴ در حلب سوریه** 

 

به فیض *شهادت* نایل شد..

 

و در امامزاده علی اکبر (علیه السلام) چیذر در منزلگاه ابدی اش ارام گرفت

 

محمدرضا دهقان شخصی مومن . شوخ طبع و دست و دلباز بود..

نسبت به امور سیاسی بصیر و آگاه بود..

و ارادت خاصی به شهدای مدافع حرم عقیله بنی هاشم سلام الله علیها  به ویژه شهید رسول خلیلی داشت..

 

 

*وصیت نامه*

🔺بخش اول

بسم‌الله الرحمن الرحیم” و فدیناه بذبح عظیم ”   (و او را به قربانی بزرگی باز خریدم.) سوره مبارکه صافات آیه ۱۰۷اینجانب محمد رضا دهقان امیری فرزند علی در سلامت کامل جسمی و در آرامش کامل شهادت میدهم به یگانگی حضرت حق و شهادت میدهم به دین مبین اسلام و قرآن و نبوت خاتم الانبیا حضرت محمد (صلی الله علیه و آله و سلم) و امامت امیرالمؤمنین حیدر کرار علی بن ابی طالب (علیه السلام) و یازده فرزند ایشان که آخرینشان حضرت حجت قائم آل محمد (عج) بر پا کننده‌ی عدل علوی در جهان و منتقم خون مادر سادات خانوم فاطمه الزهرا (سلام الله علیها) میباشد. (اللهم عجل لولیک الفرج)

 

**وصیت نامه**

*بخش دوم

 

با سلام بر همه‌ی دوستان ،آشنایان و اقوام و… این حقیر از همه‌ی شما عزیزان تقاضای حلالیت دارم   و تشکر میکنم از پدر و مادر عزیزتر از جانم که تمام تلاش خود را برای نشان دادن راه سعادت به فرزندشان انجام دادند و این حقیر حتی نتوانستم قدر کوچکی از این فداکاری ها را پاسخ دهم. از این دو بزرگوار حلالیت میخواهم و از صمیم قلب نیازمند دعایشان هستم.و تشکر میکنم از برادر عزیزم و امیدوارم که شهادت و روحیه ی جهادی را سرلوحه ی خود قرار دهی و همچنین خواهر عزیزم و حامی همیشگی من که نهایت لطف را بر من داشته است و من فقط با بدی پاسخش را دادم..

***وصیت نامه***

*بخش سوم

 

امیدوارم هم اکنون نیز دعایت را از برادرت دریغ نکنی و همیشه به یادش و زینب گونه پایداری کنی.از همه‌ی دوستان دانشگاه و مسجد و استادان و مربیانم و… درخواست حلالیت دارم و از شما دوستان می‌خواهم این حقیررا از دعای خیرتان محروم نفرمایید و اگ کوتاهی کردم در حق شما عزیزان به بزرگواری خود عفو کنید و از حقی که بر گردنم دارید درگذرید.بر اساس آیه ی مبارکه ۱۶۵ سوره بقره :” الذین إذا أصابتهم مصیبة قالوا إنا لله و إنا إلیه راجعون ” ( آنها که هرگاه مصیبتی به آنهارسد صبوری کنند و گویند ما از آن  خداییم به سوی او بازمیگردیم.)صبر را سرلوحه ی کار خود قرار دهید و مطمئن باشید که هر کسی از این دنیا خواهد رفت و تنها کسی که باقی میماند خدای متعال است ، اگر دلتان گرفت یاد عاشورا کنید  و مطمئن باشید غم شما از غم ام المصائب خانوم زینب کبری (سلام الله علیها) کوچک تر است.

****وصیت نامه****

*بخش چهارم

 

روضه ی اباعبدالله و خانوم زینب کبری فراموش نشود و حقیقتا مطمئن باشید که تنها با یاد خداست که دلها آرام میگیرد.

*قال  الحسین (علیه السلام) : إن کان دین محمد لم یستقم إلا بقتلي ، فیا صیوف خذیني.

*دین محمد تداوم نمیابد مگر با کشته شدن من ، پس ای شمشیرها مرا در بر گیرید.*

***** وصیت نامه *****

*بخش پنجم(شعرپایانی وصیت نامه)

 

بالهایم هوس با تو پریدن دارد…بوسه بر خاک قدم های تو چیدن دارد/من شنیدم سر عشاق به زانوی شماست…و از آن روز سرم میل بریدن دارد *

*

 

غالبا آن گذری که خطرش بیشتر است….میشود قسمت آنکه جگرش بیشتر است/قیمت عبد برافتادن در سجادست…سنگ فرش حرم دوست، زرش بیشتر است/ خانه‌ای است در اینجا که کریم اند همه…سر این کوچه اگر رهگذرش بیشتر است/دل ما سوخت در این راه ولی ارزش داشت…هر که اینگونه نباشد ضررش بیشتر است/ بی سبب نیست که آواره ی هر دشت شدیم….هر که عاشق شود اصلا سفرش بیشتر است /        هرگدایی برسد لطف که دارد اما/به گدایان برادر نظرش بیشتر است/   همه گفتند خدیجه ست ولی ما دیدیم…در جمالش که جلال پدرش بیشتر است/وسعت روح بدن را به فنا میگیرد…غیر زینب چه کسی دردسرش بیشتر است🌺

 

محمد رضا دهقان امیری    ۱۴/۶/۹۴ تهران

امضا

 

*خاطرات*

 

پنجشنبه شب بود که  در عالم خواب دیدم در مکانی فرا زمینی قرار دارم(زیرپاهایم ابر بود و فضا تاریک…)

 

جای خاصی در خوابم مشخص بود که من اجازه رفتن به آن جا را نداشتم.

 

از همان مکان،مادربزرگم که از سادات علوی هستند را با لباسی بسیار زیبا و آراسته ، در حالی که روی تختی خوابیده بودند ،بیرون آوردند و به من این اجازه داده شد که چند لحظه ای با ایشان  صحبت کنم.

 

زمان زیادی نگذشته بود که ناگهان در آن فضا همهمه ای به پا شد.

عده ای از سادات که همگی لباس سبز پوشیده بودند از آن مکان بیرون دویدند؛

 

گویی همگی به پیشواز شخصی مهم میرفتند!

من که با کنجکاوی به این ازدحام و شلوغی نگاه میکردم ،علت را از مادربزرگم جویا شدم.

 

مادربزرگم گفت:

 

“مگه نمیبینی؛ عزراییل داره میاد…!؟”

 

ترس و وحشت سراپای وجودم را فرا گرفته بود که ناگهان موجودی  عجیب باقدی بلند و  لباسی زیبا، به من نگاهی انداخت و گفت شما نترسید!

 

امشب “مهمانی ویژه” داریم که به استقبالش میرویم

و به دنبال او  سادات به راه افتادند…

 

ولوله ای بر پا شد…

 

من از خواب پریدم و چند ساعت بعد

تلفن منزل ما زنگ خورد!

از آن طرف خط خبر به معراج رفتن شهید محمدرضا دهقان داده میشد و من به این می اندیشیدم که چند ساعت  قبل در آسمانها نظاره گر استقبال عرشیان از این شهید آسمانی بودم۰

 

 

* به نقل از اقوام شهید

*خاطرات*
🔹از روز اولی ک محمدرضا رو تو دانشگاه دیدم یه مظلومیت خاصی تو چشماش بود…
🔸با خیلیا فرق داشت…
🔹مغرور و متکبر نبود…
🔸خودش برای رفاقت قدم جلو میذاشت…
🔹اصلا هم چیزی رو به دل نمیگرفت…
🔸خیلی معرفت داشت ، غم دیگران رو انگاری غم خودش میدونست و تا اونجایی ک در توانش بود برای حل شدن اون مسئله به دیگری کمک میکرد…
🔹اگه کسی ناراحت بود ، حتی شده نصفه شب! با موتور میرفت دنبالش و میبردش بیرون… طوری فضا رو براش عوض میکرد که اصلا طرف یادش میرفت غمی داشته!..
🔸امر ب معروف و نهی از منکر و نصحیت های دلسوزانش همیشه بجا بود…
🔹عین یه برادر بزرگتر و دلسوز که انگاری کوله باری از تجربه داره پشتمون بود…
🔸خنده هاش واقعا آدمو سر حال میکرد.
🔹یکی از آخرین شبهای قبل از رفتنش ، وقتی رفتیم بیرون خیلی بهش اصرار کردم که نره. ولی اون آماده رفتن بود ، دفاع از حرم رو وظیفه میدونست … میگفت حالا ک در توانش هست اگه نره باید پاسخگو باشه.
گفت ناراحت نباش! من برمیگردم.
بهش گفتم تو همه کاراتو کردی که بری ، از وابستگی ها و دل بستگی هات دل کندی ، حتی موتورتم دادی رفیقت ، هیچ چیز دنیایی نذاشتی بمونه و داری همه چیزو واسه آخرت جمع میکنی…بعد به من میگی برمیگردی؟؟
از اون خنده های همیشگی به لباش اومد… طوری که واقعا نتونستم ادامه بدم و چیزی بهش بگم… انگار یه خداحافظی همیشگی بود…
یه عکس گرفت و گفت به کسی چیزی نگو و…
رفت…
دیگه نتونستم باهاش ارتباط برقرار کنم تا روزی ک خبر شهادتش رسید…
اون لحظه فقط یادمه ک همه رو محمدرضا صدا میکردم…
*خاطرات*
تولد آقا رسول بود و همه سر مزارش دور هم جمع شده بودیم…
یک دفعه خود آقا رسول اومد و کیک ها رو به همه تعارف کرد…
انقدرررر زیبا شده بود که محو و خیره شده بودم…
بعد از یک مدت گفت کار دارم و رفت…
ما هم رفتیم چیذر ، امامزاده علی اکبر (ع)…
یهو چشمم خورد به آقا رسول!
دیدم کنار مزار محمدرضا سجاده پهن کرده و داره نماز میخونه…
بر اساس خواب یکی از ارادتمندان شهیدان مدافع حرم شهید رسول خلیلی و شهید محمدرضا دهقان

به نقل از

سفیران عشق _زندگینامه شهدا