مجلس شهدا

مجلس شهدا

یک سایت دیگر با وردپرس فارسی

❤️بسم رب الشهداء و الصدیقین❤️

اندازه فونت :
۱۳۹۶/۱۲/۰۱

 

شیر بیشه فاطمیون سید ابراهیم

‍ نام و نام خانوادگی: شهید مصطفی صدر زاده با نام جهادی سید ابراهیم
تاریخ تولد: ۱۹ شهریور ۱۳۶۵
محل تولد: خوزستان، شوشتر
تاریخ شهادت: ۱ آبان ۱۳۹۴
محل شهادت: حلب سوریه
وضعیت تأهل: متأهل
تعداد فرزندان: دو فرزند

 

« و أفوض أمری إلى الله إن الله بصیر بالعباد »🌹

معرفی مختصری از مدافع حرم

🌹#شهید_مصطفی_صدرزاده🌹

فرمانده ی دلاور گردان خط شکن عمار لشکر فاطمیون
با نام جهادی #سید_ابراهیم

🍂🍂🍂🍂🍂 🍂🍂
📖 یک برگ از خاطرات دفتر زندگی ❤#آقا_مصطفی 🌹

روزی که #محمد_علی متولد شد، #آقا_مصطفی برای چندمین بار مجروح و در همان بیمارستان بستری شده بود. سید ابراهیم با #شوخ_طبعی همیشگی خود و برای فرار از نگاه پرستاران که نگران سلامت ایشان بودند و با پهلویی تیر خورده نزدیک هفت طبقه به سمت طبقات بالای بیمارستان قدم بر داشت. تا #محبت همیشگی خود را نثار #همسرش کند. ❤

🌹و #شهید قریب به هشت بار در راه دفاع از حریم اهل بیت با مجروحیت جسمش ،حریم حضرت زینب را #علمدار بود…

🌹 شهادت در تاریخ : ظهر جمعه روز تاسوعا مصادف با آبان ماه ۱۳۹۴

🌹محل شهادت: شهر حلب واقع در سوریه
🌹مزار شریف شهید: گلزار شهدای بهشت رضوان کهنز ( #شهریار )

شهید مورد علاقه : #شهید_ابراهیم_هادی

#شهید_صدرزاده و یک دنیا معرفت

و اما چقدر از تو نوشتن #سخت است که سرمشق از انوار الهی #معصومین داشتی.. ..شجاعت بی حد تو درس گرفته از علمداری بود که تو فدایی #زینبش شدی. وجودت مملو از عشق و احترام به پدر عزیز و مادر مهربانت، اخلاص عجیبت در کارها و رفتار زبانزد همگان بود و در نهایت همه ی وجودت را برای #عمه_جانِ_سادات “خرج یک کاشی حرم بی بی کردی ” ای #شهید…

 

#سیره و مرام او …

از نگاه همرزم #شهید: یکی از مشخصات بارز شهید تاکید بر #نماز_اول وقت بود، و مادر: تو را #ولایی معرفی کرد آنچنان که همه میدانستند و #خط_قرمز تو رهبر و آقای توست…پس این تو بودی که مردانه جلوی فتنه گران ۸۸ حضور داشتی و حریم ولایت و کشور را جانانه مدافع بودی…و #اخلاص در عمل را عامل به حرف #شهید_همت هستی که در مرام به مانندش بودی

⬅ روایتی از خواب #مادر_بزرگ شهید …

در منزل تنها و در اتاقم حضور داشتم، مصطفی بالبانی_خندان و سرشار از خوشحالی و با تعداد زیادی سربند_رنگی نوشته شده، به پیش من آمد. همه سربندها روی شانه او بودن انگار که می خواست به همه، سربند اهدا کند

دو بیتی که بر لبانش جاری بود

آن کس که تو را شناخت جان را چه کند ….. فرزند و عیال و خانمان را چه کند
دیوانه کنی هر دو جهانش بخشی …….. دیوانه که شد هر دو جهان را چه کند

 

اعزام سید ابراهیم به سوریه

اولین باری که عزم رفتن کرد دهم رمضان سال ۹۲ حرفهایش برای رفتن به سوریه شروع شد و دیگر تا ۱۵ رمضان به اوج رسید. حتی یک‌بار تا فرودگاه رفت و برگشت. گذرنامه‌اش مشکل داشت و نتوانست به سوریه برود. راضی کردن من برای رفتن، خیلی برایش دشوار بود. من شدیداً به سید‌ابراهیم وابسته بودم. من با اصل رفتن سید‌ابراهیم مشکلی نداشتم، اما همه این نبودن‌ها و دوری از او آزارم می‌داد. وقتی بحث دفاع از حرم مطرح شد، بسیار برایم صحبت کرد. از اشقیا و تکفیری‌ها گفت که باید قبل از اینکه وارد کشورمان شوند و ناموسمان در خطر باشد، مقابل‌شان بایستیم. باید پیش از وقوع فاجعه از آن جلوگیری کنیم. اگر نرویم باید در کشور خود با آنها بجنگیم. این از زرنگی ماست که قبل از ورود به خاک‌مان با آنها بجنگیم. گفت که می‌خواهد برود در آشپزخانه کار کند و هیچ خطری نیست. گفت فقط در حد پخت و پز برای رزمنده‌ها است و خطری نیست. تا همین حد را رضایت دادم. تا فرودگاه رفت و همان‌طور که گفتم نتوانست برود و برگشت. خودمان به دنبالش رفتیم و مصطفی را از فرودگاه آوردیم. در مسیر فرودگاه تا خانه فقط با صدای بلند گریه می‌کرد. روزه بود، سریع در خانه سفره افطار را پهن کردم. بعد از افطار مشغول جمع کردن وسایل بودم که گفت می‌خواهد برود و با یکی از دوستانش دعوا کند. مصطفی همیشه قربان صدقه دوستانش می‌رفت و لفظش در مقابل دوستانش «فدات شم» بود. تعجب کردم. مصطفایی که همیشه آرام بود و اهل دعوا نبود می‌خواهد با کدام دوستش دعوا کند؟ او کم عصبانی می‌شد، اما خیلی بد عصبانی می‌شد. به او گفتم که من هم همراهش می‌آیم، طبق روال همیشه زندگی. آن زمان ماشین نداشتیم. با آژانس به میدان شهدای گمنام در فاز ۳ اندیشه رفتیم. آنجا اصلاً محل زندگی نبود که مصطفی دوستی داشته باشد و بخواهد با او دعوا کند. چندتا پله می‌خورد و آن بالا ۵ شهید گمنام دفن بودند. من از پله‌ها بالا رفتم و دیدم که مصطفی حتی از پله‌ها هم بالا نیامد. پایین ایستاده بود و با لحن تندی گفت: «اگر شما کار اعزام مرا جور نکنید، هرجا بروم می‌گویم که شما کاری نمی‌کنید. هرجا بروم می‌گویم دروغ است که شهدا «عند ربهم یرزقون» هستند، می‌گویم روزی نمی‌خورید و هیچ مشکلی از کسی برطرف نمی‌کنید. خودتان باید کارهای من را جور کنید. دقیقاً خاطرم نیست که ۲۱ یا ۲۳ رمضان بود. من فقط او را نگاه می‌کردم. گفتم من بالا می‌روم تا فاتحه بخوانم. او حتی بالا نیامد که فاتحه‌ای بخواند؛ فقط ایستاده بود و زیر لب با شهدا دعوا می‌کرد. کمتر از ۱۰ روز بعد از این ماجرا حاجتش را گرفت. سه روز بعد از عید فطر بود که برای اولین بار اعزام شد. فقط یک بار به آشپزخانه رفت و همان اولین مأموریتش ۴۵ روز طول کشید. آشپزخانه دیگر نتوانست خواسته‌های مصطفی را برآورده کند. مصطفی اصلاً برای آشپزخانه نبود. بدون اینکه کسی خبر داشته باشد از آشپزخانه رفت. غذا پختن کار مصطفی نبود. او اصلاً آشپزی بلد نبود. ممکن است اگر آقایان در خانه تنها باشند برای خودشان یک نیمرو درست کنند، مصطفی حتی نیمرو هم درست نمی‌کرد. آشپزخانه بهانه‌ای برای رسیدن به چیز دیگری بود. همه افرادی که برای مأموریت آشپزخانه رفته بودند ۲۰ یا ۲۵ روزه برگشتند. از آنها پیگیر بودم که مصطفی کی بر می‌گردد؟ آنها به من نمی‌گفتند که هیچ خبری از مصطفی ندارند، اما می‌گفتند که رفته و با کاروان بعد می‌آید. او با رزمندگان عراقی آشنا شده و همراه آنها شده بود. مصطفی بالاخره بعد از ۴۵ روز برگشت. بعد از ۴۵ روز که آمد برایم تعریف کرد از آشپزخانه رفته و ۱۰ روزی را با رزمندگان عراقی بوده است. حدود سه ماه کنارمان بود و بعد به عراق رفت تا سری دوم با رزمندگان عراقی اعزام شود.

‍ رزمندگان عراقی ۲۴ ساعت عملیات می‌کردند و بعد بر می‌گشتند و ۴۸ ساعت استراحت می‌کردند. مصطفی می‌گفت در این ۴۸ ساعتی که عقب از میدان جنگ هست اذیت می‌شود. می‌گفت که چرا باید ۴۸ ساعت بیکار باشد؟ بار دومی هم که با عراقی‌ها رفت بخاطر آن ۴۸ ساعتی که استراحت داشتند از آنها جدا می‌شود و در حرم حضرت زینب(س) با رزمندگان فاطمیون آشنا می‌شود. دومین مأموریتش ۷۵ روز طول کشید. مصطفی اصلاً برای ماندن نبود. نمی‌توانست بماند. آن زمانی هم که اینجا بود، اینجا نبود. گمشده خودش را پیدا کرده بود. وقتی فیلم‌های دفاع مقدس را می‌دید ضجه میزد. کنترل تلویزیون کلاً دست او بود. از این شبکه به آن شبکه، فقط دنبال فیلم‌های دفاع مقدس می‌گشت. از دیدن فیلم‌های دوران دفاع مقدس لذت می‌برد. هفته بسیج هم همین‌طور بود. اگر فیلمی پخش نمی‌شد شروع می‌کرد به اعتراض و گفتن این حرف‌ها که: «الان وقت نمایش این چیزهاست. بچه‌ها باید این تصاویر را ببینند و بدانند که چه اتفاقاتی افتاده است. «مصطفی برای سومین اعزام می‌خواست همراه فاطمیون باشد. گفته ‌می‌شود که او به مشهد رفته و خودش را افغانستانی معرفی کرد.» منم همراه او به مشهد رفتم. فاطمیون رزمنده ایرانی راه نمی‌دادند. آنها قوانین خاص خودشان را داشتند. مصطفی مهارت خاصی در یادگیری زبان و لهجه داشت. عربی را دوست داشت و کمتر از یکی دوماه یاد گرفت. خیلی سریع لهجه افغانستانی را هم یاد گرفت. فقط باید می‌خواست و اراده می‌کرد. در زمانی که در هتل بودیم به بهانه سر زدن به دوستان مجروحش از هتل خارج شد. رفت عکسی گرفت و دیدم که این عکس با چهره او خیلی فرق می‌کند. مصطفی آدمی نبود که بخواهد محاسنش را کوتاه کند، من هم خیلی به ظاهرش حساس بودم. وقتی آمد دیدم که محاسنش را کاملاً کوتاه کرده است. علتش را پرسیدم، گفت که می‌خواست عکسی بگیرد تا کسی او را نشناسد. با خنده و شوخی ماجرا را تمام کرد و من هم دیگر اصراری برای فهمیدن داستان نکردم. برای اینکه آماده‌ام کند و کم‌کم به‌طور غیر مستقیم بگوید که قصدش چیست، من را به حرم برد. آنجا با دو نفر از رزمندگان فاطمیون که با همسران‌شان آمده بودند نشستیم و صحبت کردیم. بعد که برگشتیم و سری بعد با فاطمیون اعزام شد، فهمیدم که آن زمان می‌خواست غیر مستقیم من را با فضا آشنا کند. همه کارهایش را در همان سفر مشهد انجام داد.

 

ماه‌های آخر مأموریت سید ابراهیم

۱۴یا ۱۵ شهریور بود که همراه فاطمه و محمدعلی به سوریه رفتیم. این دیدار را مصطفی هماهنگ کرده بود تا قبل از عملیات محرم او را ببینیم. برای اولین بار بود که به سوریه می‌رفتیم. یک شب قبل از اینکه از سوریه برگردیم به او زنگ زدند و گفتند که مأموریت حلب دارد و باید به حلب برود. دو روز قبل از شهادتش. آخرین باری هم که صدایش را شنیدم، اما دیگر به صحبت نکشید، شب تاسوعا بود. شب تاسوعا تماس گرفتم و او مشغول صحبت با بی‌سیمش بود. منتظر ماندم تا صحبتش با رزمنده‌ها تمام شود که دیگر ارتباط‌مان قطع شد. فقط صدایش را شنیدم. یکی از دوستان او خواب حضرت زهرا سلام‌الله علیها را دیده بود. حضرت به او گفته بودند: «مرحله اول عملیات را شما پشت سر بگذارید، بعد از آن با من». مصطفی همین خواب را با آب و تاب برایم تعریف کرد. گفتم حس خوبی به این عملیاتی که می‌خواهد برود ندارم؛ او به من گفت: «قرار نشد که نگران باشی چون خود بی‌بی فرمانده ما هستند». آخرین بار خداحافظی کردم. آخرین بار کاری را که از من خواست برایش انجام دادم. آن‌موقع در سوریه بودیم و از من خواست ساکش را آماده کنم و او را از زیر قرآن رد کنم. من از صبح تاسوعا خیلی دلهره داشتم. سعی کردم که خودم را مشغول کارهای دیگر کنم، اما نشد. از صبح که بیدار شدم می‌خواستم به یکی از مسئولینش پیغام بدهم و خبری از مصطفی بگیرم، اما ترسیدم که اگر بگویند «آخرین بار کی از ایشان خبر داشتی؟» و من بگویم «دیشب»، خنده‌دار باشد. تا ساعت ۴ و ۵ به آن مسئول پیامی نفرستادم. اگر یک زمانی خبری نداشتم و پیام می فرستادم سریع جواب من را می‌دادند. آن روز من از ساعت ۴ به ایشان پیام دادم. ایشان پیام را دیدند و تا ساعت ۵ جواب ندادند. وقتی من دیدم ایشان جواب نمی‌دهند مطمئن شدم که یک اتفاقی برای مصطفی افتاده است. خودم را مشغول کردم و پیش خودم گفتم که لابد مجروح شده است. باز گفتم نه، اگر مصطفی مجروح شده بود به من می‌گفتند. دیگر یک جورهایی اطمینان قلبی پیدا کردم که مصطفی به شهادت رسیده است
مصطفی قریب ۳ سال در سوریه حضور داشت، البته ابتدا اجازه اعزام ندادند از این رو در نقش یک تبعه افغانستانی به سوریه اعزام شد اما بعدها فرمانده گردان عمارشد. شهید صدر زاده موسس و فرمانده گردان عمار تیپ فاطمیون بود و سرانجام در یکم آبان سال نود وچهار مطابق با نه محرم روز تاسوعا در جبهه سوریه و در مبارزه با تروریست های تکفیری به شهادت رسید.

خودش قبل از شهادت به دوستانش گفته بود که فردا فقط با یک گلوله شهید می‌شوم و حتی ساعت شهادت خودش را به دوستان خود گفته بود، و در حال حاضر پیکر مطهر ایشان در قطعه شهدا باغ رضوان شهریار مدفون است.

*از مهمترین وصایا و تاکیدات شهید که خودشان به آن بسیار اهتمام داشتند بفرمایید؟

شهید صدر زاده گوش به فرمان رهبری و در واقع یک جوان ولایی بود، ومی توانم بگویم عملا ولایی بود و در فرازی از وصیت نامه اش خطاب به حضرت زینب(س) آمده : بی‌بی عزیزم مرا قاسم خطاب کن مرا قاسم خطاب کن و روی خون ناقابل من هم حساب کن …