مجلس شهدا

مجلس شهدا

یک سایت دیگر با وردپرس فارسی

خاطره ای طنز …! | رزمندگان اصفهانی

اندازه فونت :
۱۳۹۶/۱۲/۰۷

خاطرات طنز از رزمندگان دفاع مقدس …!

یاد آن روزگاران خوب بخیر …

سال ۱۳۶۳ در منطقه‌ی غرب، هزار قله بودیم. شب جمعه بود. یکی از روحانیون سخنرانی غرایی کرد. بعد از سخنرانی، پای دعای کمیل نشستیم.
آقای داوودی، یکی از بچه‌های گردان، صدای خوشی داشت. تریبون را گرفت و دعا را شروع کرد. وسط دعا خواست گریزی بزند، آن هم از گریزهای به روز و نو و ‌دست اول!
گفت:« نیمه‌های شب فرزند شهیدی از خواب بیدار می‌شود و بهانه‌ی بابا را می‌گیرد، مادر هرچه تلاش می‌کند، بچه آرام نمی‌گیرد. حوصله‌ی مادر تمام می‌شود. دست بچه را می‌گیرد و از منزل خارج می‌شود.
از منزل تا گلزار شهدا فاصله‌ای نبوده! او را سر قبر پدر می‌برد و می‌گوید:« این بابات! تو به من که نگفتی چه می‌خواهی؟! لااقل به بابات بگو»
صدای گریه‌ی جمعیت بلند می‌شود. ناگهان بچه می‌گوید:« بابا من بستنی می‌خوام.» که جلسه‌ی مصیبت و دعا به خنده تبدیل شد.

خاطره ای از جواد زائری

 

برگرفته از کتاب لبخند سنگر

سایت مجلس شهدا

www.majlesshohada.ir