مجلس شهدا

مجلس شهدا

یک سایت دیگر با وردپرس فارسی

گفتگو با جامانده دوران دفاع مقدس آقای اکبر آرام

اندازه فونت :
۱۳۹۷/۰۲/۰۷

گفتگویی صمیمانه و شیرین  با یکی از رزمندگان دوران دفاع مقدس داشتیم.

*خودتان را معرفی می کنید؟

اکبر آرام هستم بسیجی و خادم شهید ،سال ۶۱ وارد بسیج شدم و در سال ۶۲ سن قانونی شد و راهی جبهه شدم

*از چه تاریخ اعزام شدید به جبهه و خاطرات خودتان از آن موقع بیان کنید؟

و در سال ۶۲تا آخر ۶۵ که در عملیات کربلای پنج که متاسفانه مجروحیت سختی پیش آمد  و مدتی بستری بودم و دیگر توفیق نشد

*حس و حال اون دوران چگونه بود؟

حس را باید از بچه های بپرسیم که اهل حال و تعجد خاص بودند مثل مجید سوزوکی بودم می توانم این طور تعبیر کنم که خیلی جای قشنگی بود و یک کلام حضرت زینب س دارد که می فرمایند به جز زیبایی چیزی ندیده ام

و بنده فضای مسجد را نمی شناختم و حدود ۱۴سالم بود تا اینکه امام گفت:مسجد سنگر است …جایی که خانه خداست و از همین طریق توانستم به جبهه ها بروم و توی جبهه فکر نمی کردم که این فضا باشد و وقتی وارد شدم دیدم همه چیز معنوی هست و شیطنتی هم دارم را باید بگذارم کنار چون اینجا انصاف ،ایثار،شجاعت موج می زند

حتما اگر این دانشگاه انسان ساز نبود این انقلاب را نمی توانستیم حفظ کنیم و ما در دانشگاه رفتیم درس یاد گرفتیم تا توانستیم این انقلاب را حفظ کنیم اگر انقلاب تا الان مانده بخاطر خون شهدا است

بعضی موقع از خودم دلگیر می شوم خدا نکند که آدم جا بماند

جا ماندن جوانها خیلی سخت است قدر دوستانتان،پدرو مادرتان …را بدانید از دست دادن رفیق های جون جونی خیلی سخت است

*خاطره از یکی عملیات ها که بودید بیان کنید؟

عملیات طلائیه را برایتان بگویم

در تاریخ ۱۲ اسفند ۶۲ با محسن اسماعیل فرد بودیم دوران طولانی ولی همان لحظات آخر شهادت این عزیز بگویم برایتان،سه راه شهادت که معروف هست و دوستان می روند زیارت اونجا رسیدیم بهم و نیم ساعتی هم دیگر را گم کرده بودیم محسن به من گفت اکبر باید بریم سمت چپ و گفتم محسن همین جا باشیم اینجا سه راه شهادت هست و آتش سنگین و کمک کنیم آتیش بریزیم روی دشمن ،محسن :که بریم سمت چپ ،وحرف محسن را گوش کردم و به عنوان الگو و به عنوان دوست خوب می دیدم و همیشه احترام قائل بودیم

گفت :بریم سمت چپ

گفتم :باشه

و راه افتادیم و همین جور راه  می رفتیم و من بوده ام و یکی از بچه های اقلید و محسن ،محسن جلو می دوید و حدود ۵،۶،متر فاصله سه تای ما از هم نداشتیم و یک دفعه دیدیم محسن دهنه گلوگاه  را ۱۰ متر خاکریززده نشده بود و گفت اکبر برویم اونجا بر دهنه شاید عراقی ها اون بر بیاد و ما را دور بزنند گفتم :باشه و محسن رفتیم رفتن همان و برنگشتن همان ،از دهنه رد شدیم و عراق از پشت به ما حمله کرد و ما نمی دانستیم که عراق به آن جا نفوذ پیدا کردند تا آنجا که یادم می آید وقتی تیر به کمر اصابت کرد برگشتم نگاه کردم ۵ تا عراقی همین جور دارند تیر می زنند ،دریغ از این که من یک گلوله بخورم نخوردم ، من و محسن و اون پسر عزیز افتاد روی زمین و من یک قدم برداشتم به عقب و افتادم در گودالی و قرار نبود من شهید شوم و لیاقت نداشتم به همراه محسن ،من در سطح محسن نبودم و اون گودال ما نده ام  و خون و مانورهایی اون تانک پایین آمدند و خون ریزی شدید داشتند و کوله پشتی باز کردم  و از گودال آمده ام بیرون و دیدم محسن و رفیق روی زمین افتاده اند و در اون تاریکی سینه خیز مقداری از اون دهنه رد شدم و موقع که رد شده ام یکی از دوستان را دیدم و بچه های اطلاعات و عملیات بود  و گفتم فلانی  همیچین جریان پیش آمده است و گفت تو برو عقب  و ما بچه ها برویم دور بزنیم مجروح شد اند محسن ماند ماند تا حدود ۱۰ ، ۱۵ سال بعد مقداری از استخوان ها و پلاک عزیز برگشت و داغش به دلم ماند و هر موقع که من می آیم کمتر می روم سر خاک چون خجالت می کشم.

*پیام شهدا چی بود؟

پیرو ولایت فقیه باشیم و مثل محافظ عمل کنیم و خودمان را پیکر امامان کنیم ما باید خودمان را خرج آقا کنیم نه این که آقا خودش را خرج ما کند .

 

مصاحبه کننده:رنجبر

عکاس:داستانی