مجلس شهدا

مجلس شهدا

یک سایت دیگر با وردپرس فارسی

راز شهید صادق محمد زاده با امام صادق

اندازه فونت :
۱۳۹۷/۰۲/۲۰

 

 

گفتگوی سایت مجلس شهدا با برادر شهید صادق محمد زاده که انجام شد.

 

اینجانب علی محمد زاده هستم ،برادر شهید محمد زاده که ۲۰ ساله بود که به جرمی  رفت زندان و پدرم هر کار کرد موفق به آزادی وی نشد و نا امید شده بود و برادرم هم نا امید شده بود که دیگر آزاد نخواهد شد و برای همین یک شب خواب می بیند که داخل خانه ای است چند تا آدم بزرگی هستند و پارچه سبز بزرگی را گرفتند تکه تکه می کنند و برادر از آنها سئوال کرد چرا پارچه را تکه تکه می کنید و یک بی بی می آید پارچه را می گیرد وبه برادر می گوید بیا بیرون و ایشان می رود بالای تپه  و پارچه را باز می کند و دور برادرم می پیچد جمعیت کثیری دور برادرم جمع می شود و مشغول زیارت  برادرم می شوند  به بی بی می گوید بنده که انسان بزرگی نیستم  انسان عادی هستم چرا دارند بنده را زیارت می کنند  گفت که تو را زیارت نمی کنند و این پارچه دورت  را زیارت می کنند  و قسمت پارچه را می برد و بر پیشانی برادرم می بند مثل سربند و از خواب بیدار می شود  و به مادرم زنگ می زند و خواب خودش را تعریف می کند که فردایش آزاد می شود  و مادر ،پدرم هم از شدت این اتفاق شوکه  می شود و می گوید چطور آزاد شدی؟و خواب را برای پدرم تعریف می کند و می گوید پدر تو من را آزاد نکردی بلکه این حضرت زینب  س بود که آزادم کرد و تصمیم گرفت که برود سوریه  و پدرم همان زمان رضایت  داد ولی مادرم احسان دلتنگی داشت تا یک هفته رضایت نمی داد ولی اصرار کرد و توانست که رضایت را بگیرد و سوریه که می رود بعد از یک ماه زنگ می زند که بنده سر دسته شده ام  و اکثرا برای احوال پرسی زنگ می زد و سه چهار بار آمد و رفت که آخرین بار که به مرخصی آمده بود از آشنایان حالیت طلبید  و ما تصور نمی کردیم که شهید خواهد شد و از یک هفته که اعزام شد مدتی بعد زنگ زد که فرمانده شدم و دو سه روز بعدش خبر آمد که به شهادت رسیده و وصیت کرده بود که در امامزاده دفن شود اما دیگر در گلزار شهدای شیراز دفن شد .

شاخص  شهید چی بود؟

چون که اسمش صادق بود و در روز شهادت امام صادق به شهادت می رسد و بعد امام ششم هست و برادرم هم فرزند ششم و در خاک سپاری در ردیف ششم قرار داردو انگار رازی بین خودش با امام صادق داشت.

 

و همچنین همرزم برادرم که در صوتی از سوریه درباره شهید شدنش این طور بیان می کند که یک ساعت بعد از شهادت صادق رسیدم بالای سرش و بوی خوبی می داد و ناگهان اطرافیان خودش را صدا می زند و از آنها می خواهد که بیایند این جا و این بو طبیعی نبوده و بوی بهشت می داد.

مصاحبه کننده :رنجبر