مجلس شهدا

مجلس شهدا

یک سایت دیگر با وردپرس فارسی

راز های ناگفته از سید فخرالدین و همرزمانش به روایتی از همرزم شهید ، منصور میرزایی

اندازه فونت :
۱۳۹۷/۰۴/۱۹

گفتگوی صمیمی گروه سایت مجلس شهدا  با همرزم شهید مدافع حرم سید فخرالدین تقوی ،منصور میرزایی داشتیم که خالی از لطف نیست تا بهتر این ستارگان آسمانی را بشناسیم.

راز های ناگفته از سید فخرالدین و همرزمانش به روایتی از همرزم شهید ، منصور میرزایی

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

یه میدون باز بود که نشسته بودیم و  خشاب می بستیم و تیراندازی میکردیم. یه دفعه دیدیم که  شهید فخرالدین با شتاب میادو  گفت : خدا خیرتون بده تیراندازی نکنید . گفتیم چیه سید ؟ گفت : تو این خونه یه زن عربیه که تازه وضع حمل کرده وبا هربار تیراندازی شما بچه از خواب میپره . تیراندازی  نکنید .. ماهم گفتیم : بیخشید خبر نداشتیم . رفتیم یکی دو کیلومترآنطرف تر . شب نگهبان بودم دیدم یه  کارتون پر از غدا رو  شونه اش می بره. میدونستم که یه آرایشگاه اون بر خونه عربه بوده و ما میرفتیم اونجا به ازای تن ماهی که می دادیم  موهامون را  اصلاح میکردیم .

سید خیلی دلسوز  و به فکر همه بود حتی خانواده هایی که در آن منطقه جنگی زندگی می کردند

یه شب به سید گفتم این وقت شب کجا میری با این کارتون پر از غذا. قسمم  داد و گفت  که به کسی چیزی نگم . گفتم باشه .. گفت:  این زن  عرب که تازه بچه گیرش اومده و بچه اش شیر میده،  غذا نداره این درست نیست که ما  غذا بخوریم و این زن که بچه دار است  گرسنه باشه بالاخره باید  چیزی بخوره که سینش شیر داشته باشه و بتونه  به بچه اش  شیر بده جگرم میسوزه.و ناراحتم

این یکی از کارهای سید بود که من شخصا این کار رو از سید دیدم و کمترکسی این رفتاررا حتی در داخل کشور خودمون ایران  انجام میده .

یا کارتون خرمایی بود که سید میچرخید توی چهار طبقه ومیگفت غدا خوردید اونا میگفتن بله بعد میگفت چیزی از غذاتون  اضافه اومده بچه ها هم فکر میکرد برای خودشه میگفتن بله و هر چه اضافه می امد به سید می دادند  اما برای خودش نبود بعد اونها را جمع می کرد و برای خانواده های بازمانده جنگی می برد    وگاهی  به بچه ها میگفت برای غذا نروید و بگذارید  من خودم بروم ما هم میگفتیم سید میخاد غذای  اضافی  بیاره ومیگفت شما هیچ کاری نکنید من همه چی رو میارم بعدا ما فهمیدیم که این غدا های که اضافه میگیره و یا اضافه  میاد جمع میکرد ه و توی  کارتون می گذاشته و به  در خونه  آن زن عرب  میزاشت و برمیگشت.

قبل از شهادت سید  تو یه خونه ای در  سر فلکه ای در محل درگیری بود نشسته  بودیم و قاسم رضایی، بچه کازرون خیلی ناراحت بود و  گریه میکرد که ای داد بچه های گردان امام رضا جلو هستند . اینا یا همه شهید میشن یا جانباز میشن یا موجی میشن که خدایا شرایط اینا خیلی سخته و خدایا  ما رو ببر پیش اونا. بعد سید این جمله رو گفت که اگر هر کی قراره  تو این جنگ، توی این درگیری  شهید بشه خدا از قبل او را جزء شهدا قرارداده و حتی روی فشنگی که به طرف او باید بره اسمش هم نوشته شده نگران نباشید.  که این جملات را سید  حدودا هفت ساعت قبل از شهادتش گفت که دست تقدیر روزگار  خود سید را آسمانی کرد .

شهید عسکر زمانی که  محل شهادت خودشو روی مقوایی از کارتون  با زغال به  تصویر کشیده  که  دست حسین کردستانی از  بچه های  نورآباد ممسنی است که در آن تصویر یه درخت دو شاخه ای  است و بالای اون  یه شعر نوحه ای  نوشته و  داده دست حسین کردستانی که این هدیه را برای یادگاری داشته باش  که  الان هم هستش و موجوده.

خود سید فخرالدین لحظه شهادتشو خواب دیده بود . ما تو یه   سالنی  خواب  بودیم که  یهو سید از خواب پرید چهرشم همچون حراسون و آشفته بود  .پرسیدم:  چی شده سید . گفت من فکر کردم شما رفتید.گفتم داستان چیه گفت خواب دیدم تو باغی درگیری شدیدی شروع شده  ومن گلوله میخورم و  میفتم که  شما یه کم  عقبترین .  یه لحظه از خواب بیدار شدم دیدم شما نیستین احساس کردم واقعیته ….. و واقعا هم همینطور شد  . و ایشون درباغ زیتون زیر یه درختی  با قناصه به پهلوی سمت چپش زده بودند که  وقتی رفتیم بالای سرش دیدیم یه نارنجک تو دستشه و دستش چفت بود .

یا عباس دهقان که  بچه خشت بورکی بود چهار تا گلوله ، دوازده  یا شانزده  تا ترکش خمپاره ۲۳ میلی متری خورد و جانباز شد که  و دو سه ساعت بعد از درگیری  بچه ها اومدن  وبردنش و الان هم زنده است

مصاحبه از مهران ظهرابی

سایت مجلس شهدا

/انتهای پیام