مجلس شهدا

مجلس شهدا

یک سایت دیگر با وردپرس فارسی

کرامت شهید جلال منصف

اندازه فونت :
۱۳۹۷/۰۵/۱۸

کرامت شهید.گرامی جلال منصف
وفای به عهدبسیجی شهید جلال منصف از بابل

شهید جلال منصف جوانی فعال و عاشق به حضرت زهرا ( س )وامام خمینی ( ره )بود،گردان فاطمه الزهرا (س )به فرماندهی گردان برادر عزیزمان حاج دکتر قاسم جعفریان درنخلستان مستقر بود تا با آموزش وتمرین غواص های خط شکن و نیروهای پیاده آماده عملیات شویم ، یک روز عصر خواب بودم ،ناگهان متوجه شدم یکی ریشم راگرفته و محکم میکشه ،چشمهایم را بازکردم دیدم شهید جلال منصف بالا سرم نشسته و دفتر کوچکی و خودکار دستشه تلاش میکند تابیدارم کند
🌼گفتم چته،گفت بنویس ،چی بنویسم؟بنویس اگر هرکداممون شهید شدیم ،آن یکی که زنده موند هر مشکلی داره ۷تاشمع رو قبر روشن کنه تا اونی که شهید شد حاجتشو برآورده کنه ،من خندیدم گفتم من شهید نمیشم ولی ول کن نبود، چون خودش مثل آب پاک بود و ضمیری روشن داشت همه را مثل خودش میدید ، خلاصه من تو دفترش نوشتم امضا کردم ،شهید جلال منصف هم تو دفترم نوشت و امضا کرد ،جلال عزیز به آرزویش رسید و به معشوقش پیوست و شربت شهادت را نوشید ،روحش شاد
🌸تا اینکه جنگ تمام شد ،و بنده اشتغالم را در مخابرات ادامه دادم و بعد هم تحصیل تا اینکه درسال ۶۸ دوران نامزدیم برایم مشکل بزرگی پیش آمد و نداشتن خونه یا زمین معضلی شده بود ،به خانمم (خواهر بسیجی شهید محمد امیریان ) گفتم بریم آرامگاه معتمدی گفت سر قبر حاج آقا(حجت الاسلام شیخ عبدالحسین قایمی،پدر مادری خانمم)گفتم نه، ۷تا شمع و یک کبریت گرفتم رفتیم سر قبر شهید جلال منصف ،واقعیت جلال رابه خانمم گفتم ،گفت میدونی کجاست گفتم آره قبری که سنگ نداره ،چون جلال دوست نداشت سنگ قبر داشته باشه ،شمع ها را روشن کردیم وانجابود که گفتم جلال در جبهه بیدارم کردی نوشتی هر حاجتی داری شمع روشن کن حاجتتو میدم ،الان وفایت را نشون بده،
🌺بعداومدیم خونه پدرم ،موقع شام خوردن بودیم که یک همسایه نازینی داشتیم مرحوم حاج حسین ناصریان (خدا رحمتش کند)در زد گفت مهدی یک کاغذ و قلم بردار با پدر و برادرت بیا خونه ما ،شب رفتیم خونه مرحوم ناصری و یک قطعه زمین باشرایط درآمدیم و اقساط بلند مدت بمن فروخت ،و مشکل ما در نهایت ناباوری حل شد، و من و خانمم هردو نماز شکر خواندیم و فردایش برسر مزار شهید جلال منصف رفتیم و از وفای به عهدی که کرده بود تشکر و قدر دانی کردیم و خجل زده از خودم که مگر میشه شهید جلال یادش باشه بمن روسیاه نگاه کن ،ولی نه، نگاه کرد آنهم نگاهی که موجب خجالت من شد از جلالم
روحش شاد یادش گرامی باد.

نوسینده روایت : اقای مهدی یوسفی