مجلس شهدا

مجلس شهدا

یک سایت دیگر با وردپرس فارسی

خاطره ای از همسر شهیدذاکریان

اندازه فونت :
۱۳۹۷/۰۷/۰۷

خاطره ای از همسر شهید سرگرد سلیمان ذاکریان
(حاجیه خانم نصیرایی خواهر سردار شهیدمهدی نصیرایی)

هنگامی که شنیدم خواستگارم مردی است نظامی و چترباز، اول از همه، احساس کردم شوهر آینده­ ام را خدا از آسمان فرستاده است. شاید آن موقع جوان بودم و احساساتی، ولی بعدها که سلیمان شوهرم شد، آن احساس گویی با واقعیت تفاوت نداشت.

او پیامبر زندگی من بود. هرچه اسلام و خدا گفته بود، در عمل، همان را انجام می ­داد. یک بار به او گفتم: «سلیمان! اگر تو معجزه داشتی پیامبر بودی. » و او در حالی که می خندید گفت: « لابد تو هم زن پیامبر بودی. » از گفته­ ام خنده­ ام گرفت و در جوابش گفتم: «تو آن قدر خوبی که من می­ ترسم لحظه­ ای بدون تو باشم. » ولی در جمله­ ی آخر، او حرف آخرش را زد. سلیمان گفت: «وقتی یک سرباز در خانه دارم از همه چیز خیالم راحت است؛ تو سرباز من هستی و می­ دانم فرزندانم را خوب نگهداری می­ کنی.

او از ابتدای جنگ تا زمان شهادت، خانه­ اش را به جبهه برد و تنهای تنهایمان گذاشت. آنچه از او به جا مانده بود، تبسم­ های زیبایش بود که دائماً بر لب داشت و اخلاق نیکویش. او معلم اخلاقی بود که بدی ها را با خوبی جبران می­ کرد. همیشه می­ گفت: دل ها آشیانه­ ی عشق و محبت است، کینه­ ها را از دل بیرون کنید و با یکدیگر مهربان و صمیمی باشید. بار آخری که می­ خواست به جبهه برود،
گفت: « این بار که به جبهه بازگشتم یا زخمی می­ شوم یا شهید. » و هنگامی که خبر شهادتش را برایمان آوردند، در انتظار دیدن روی ماهش لحظه شماری می­ کردم. می­ خواستم آخرین لبخند او را در لقاء پروردگارش ببینم و بر عقب ماندن خود بر خویش بگریم.

ولی هنگامی که آمد، زن ها نگذاشتند او را ببینم. هرچه گفتم: سلیمان من است، او را خدا از آسمان فرستاده است، می­ خواهم پیامبرم را ببینم، ولی باز هم نمی­ گذاشتند. آخر چرا؟ به من بگویید چرا؟ پسرم خودش را در آغوشم انداخت. سرش را روی شانه­ ام گذاشت و همراه گریه­ های آرام و مردانه ­اش، گفت: «مامان! بابا سر نداره!» سلیمان من همچون مولایش حسین بن علی (علیه السلام) به شهادت رسید و ما را در حسرت دیدن یک تبسم دیگرش نشاند.

شهید سلیمان ذاکریان تحصیلات خود را تا مقطع دیپلم طبیعی ادامه داد و در سن ۱۷ سالگی به ارتش پیوست. از آنجایی که علاقه ی زیادی به رشته ی پزشکی داشت،
دوره ی دو ساله ی بهیاری را گذراند و بعد از پیروزی انقلاب تقاضای انتقال از شیراز به بابل را کرد و در پادگان ساری مشغول خدمت گردید.

روحش شاد و یادش گرامی باد