مجلس شهدا

مجلس شهدا

یک سایت دیگر با وردپرس فارسی

خاطره ای کوتاه از شهید علی مقری

اندازه فونت :
۱۳۹۷/۰۸/۱۱

خاطرات کوتاه از شهید علی اصغر مقری

مادرشهید: اصغر در سن ۵ سالگی نماز می خواند و روزه می گرفت. نماز شب اش را همیشه اول وقت می خواند. همیشه نماز اش را سر وقت می خواهد و از کار که می آمد می گفتم: بیا ناهار بخور. می گفت:« پلو آن جا هست، پلو را نمی برند نماز اول وقت ام را بخوانم .» از اول تا آخر عشق اش نماز بود. دخترها که برای قرآن یاد گرفتن نزد من می آمدند می گفت:« مگر ملا باجی نیستی؟ به آن ها بگو روسری شان را پایین آورند.» علاقه به نماز و نماز شب داشت. اگر دسته روی و سینه زنی می شد جلوتر از همه بود
برادرشهید: اجازه غیبت و تهمت را به کسی نمی داد
اسداله- برادرشهید: سفارش به رعایت حجاب می کرد و شرکت در نماز جمعه
مادرشهید: ایشان دلسوز پدر و مادرش بود. خیلی فقیر دوست بود و به فقرا کمک می کرد. وقتی صحرا می رفتم و خسته بودم او می رفت برای مرغ ها غذا خمیر می کرد و یا حیاط را جارو می زد، کاری می خواستم انجام می داد. هر غذایی درست می کردیم می خورد. فوتبال می رفت و کار هم می کرد و کار را کسر شان نمی دانست و می گفت: « ۲ چیز در دنیا کسر شان آدم است: ۱٫ دزدی ۲٫ اذیت کردن دیگران»

با همه خوب بود و برای همسایه ها نان می خرید و می آورد. یک بار چهار تا نان گرفت دو تا سوخته دو تا سالم آورد خانه. گفتم: چرا نان سوخته خریدی؟ گفتم: پس دو تا سوخته را می دهیم به لیلا ( همسایه) و دو تا را خود می گیریم. گفت:« مادر جان! اگر این کار را بکنی جواب خدا را چه می کنی؟ چه می گویی؟ یک نان سوخته و یک سالم مال تو یک نان سالم و یک سوخته مال لیلا.» لباس ها و ظرف ها را خودشان می شستند هر کدام از برادر ها.
برادرشهید: احترام خاصی برای پدر و مادر قائل بود. برای همه اعضای خانواده احترام قائل بود.
اسداله- برادرشهید: به حرف پدر و مادر گوش می داد و هر کاری از دستش بر می آمد انجام می داد.

مادرشهید: آن موقع که همه مردم مرگ بر شاه می گفتند او که مدرسه بود بهانه چیزی را می کرد مثلا می گفت سرم درد می کند و به خانه می آمد کتاب را خانه می گذاشت و می دوید و مرگ بر شاه می گفت و می آمد خانه چشم هایش را می بست می گفتم: چه شده؟ می گفت: گاز اشک آور زدند. تا بابلسر می رفت و می آمد.

مادرشهید: از مدرسه، بیرون یا سر کار به خانه می آمد با انگشت اشاره به پیشانی می زد. من خنده ام می گرفت می گفتم: علی اصغر! چرا این طوری میکنی؟ می گفت:« این جا تیر می خورد و از پشت در می آید» من عصبانی می شدم می گفتم: من که اجازه نمی دهم تو بروی می گفت: «جواب حضرت زهرا را چه می خواهی بدهی؟ تو امضاء دادی مگر می شود امضایت را پس بگیری؟»
یک شب دیر کرده بود و بارانی هم بود، حاجی رفت نان گرفت و آمد. گفتم: امشب می دانم با تو چه کنم! شام ات را بخور بعد شام به حسابت می رسم. شام را خورد بعد شام به او گفتم: بازی بیرونت واجب بود که این پیرد مرد مریض باید می رفت نان می خرید؟ همین طور که داشت نان می خورد سرش را انداخت پایین و شروع کرد آرام آرام گریه کردن. بعد بلند شد و رفت سمت پدرش او را بغل کرد گفت: پدر جان! از بزرگی ات مرا بگذر دیگر اگر برف هم بارید خودم می روم نان می خرم نمی گذارم بروی نان بخری.» دلسوز پدر و مادرش هم بود.
قاسمعلی حسین پور- دوست شهید: شهید مقری با این که سن ایشان کم بود به مرحله خود ساختگی رسیده بود یعنی اهل سیر و سلوک بود و ایشان به مرحله ای رسیده بود که اهل سیر و سلوک بود و عبادت نیمه شب و آن حالی که در دعا و مناجت داشت. انگار او با ما فرق داشت و خود را آماده کرده بود برای شهادت و اصلا نگرانی ای نداشت برای سفر آخرت. با این که صورتش مو نداشت ولی به آرامش رسیده بود یعنی اینقدر به مرحله ایمان رسیده بود. ایشان اصلا ریا و خود نمایی نداشت و فردی خوش اخلاق بود.