مجلس شهدا

مجلس شهدا

یک سایت دیگر با وردپرس فارسی

خاطراتی کوتاه از شهید حسین محمد نسب

اندازه فونت :
۱۳۹۷/۰۸/۲۲

خاطرات کوتاه از شهید حسین محمد نسب

فرزند شهید: از پدرم همه به نیکی یاد میکنن با سن کمش دنیای معرفت بود یکی از آقایون محل به من میگفت تو ودخترم همسن بودین میگفت اونوقتا خانمم شیر نداشت ک به دخترم بده منم پولی نداشتم که بخرم ،میگفت شبی خوابیدیم صبح که بیدارشدیم دیدیم توحیاط خونمون کنار در یک حلب شیر هست خانمم خیلی خوشحال شد ما اون شیرو دادیم به بچه ام این کار به مدت زیادی تکرار میشد آخرشم نفهمیدیم کار کیه میگفت یک روز خانمم گفت کشیک بده ببینیم کیه میگفت چند شبی کشیک وایستادم تابالاخره ازپشت گرفتمش برش گردوندم دیدم حسینه وقتی دید که شناختمش ازم قول گرفت ک به کسی چیزی نگم
اونوقتا تو ده ما یخچال نداشتن پدرم هر روز صبح برای نماز میومد امامزاده قاسم تابستونا موقع برگشت تا اونجایی که پشت باربند دوچرخه میتونست یخ بار میکرد و میاورد بین مردم تقسیم میکرد.

📜قسمتی از وصیت نامه ی شهید حسین محمد نسب

پدر مادر همسر وفرزند مهربانم و برادران وخواهران عزیزم من امروز درمیان شماها نیستم خون گرم خود رانثار کرده ام تا شماها باغرور و سربلندی دراین مملکت اسلامی زندگی کنید.پدرعزیزم همانطورک شما زحمت کشیدید مرا بزرگ کردید وبرای حفظ اسلام و وطن به سنگرهای اسلام فرستادید اینک باز بارزحمتهای من به دوش شما پدربزرگوارم انباشته شده است.
پدرو مادر عزیزم مبادا روزی برایم گریه وزاری کنیدتادشمن از گریه شما لذت ببرد پدر جان از منصوره ی من خوب نگهداری کنید و نگذارید غم بی پدری بکشد جان تو و جان منصوره ی من. دوستان من خواهر و برادر،مادر،پدر،همسر و فرزند عزیزم با خواست خداوند نمیشود مبارزه کرد تقدیر چنین بود فراموش کنید.۱۳۵۹/۸/۲