مجلس شهدا

مجلس شهدا

یک سایت دیگر با وردپرس فارسی

خاطراتی کوتاه از شهید محمدعلی گل تبار

اندازه فونت :
۱۳۹۷/۰۹/۱۶

خاطرات کوتاه از شهید محمد ملک علی گل تبار

همرزم شهید : چادر شهید همیشه پاتوق بچه های جبهه و جنگ بود هروفت بچه ها وقت آزادی پیدا می کردند به چادر او می رفتند و شهید به آن ها دلداری می داد و قوت قلبی برای آنان بود و به آن ها پند و اندرز می داد .
همرزم شهید : شهید قبل از آن که به جبهه برود شروع کرد به ساختن منزل و می گفت به جبهه بروم و شهید شوم نمی خواهم ساختن خانه به دوش کسی بیفتد و فرزندان و همسرم بدون خانه باشند . اسم تمام فرزندانش را نام اهل بیت گذاشت و می گفت به فاطمه ام سیلی نزنید چون هم نام مادرم فاطمه زهراست.
فرزند شهید : به پدرم خیلی وابسته بودم . موقع رفتن پدرم به جبهه خیلی بی قراری می کردم . من از مدرسه آمدم که دیدم پدرم در حال رفتن است گفتم آقا جون مرا هم با خودت ببر من آنجا سقا می شوم و پدرم قبول نکرد و من همین طور گریه می کردم و پدرم سوار مینی بوس شد و رفت من با پولی که داشتم تا پلور رفتم و می خواستم بروم نزد پدرم اما راه را بلد نبودم و یکی از بستگان مرا دید و من را برگرداند به منزل و این خبر وقتی به گوش پدرم رسید بسیار ناراحت شد ولی بعد به او اطلاع دادند که من به خانه برگشتم.
برادر شهید : شهید بسیار خوش رفتار ،قانع ، پرتلاش، خوش برخورد ، بسیار متواضع و فروتن و امانتدار بود . گشاده رو ، ساده زیست بودند، صداقت در رفتار و گفتار داشتند و دارای نظم و انضباط و بهداشت خاصی بودند . و به واجبات و ترک محرمات اهمیت می داد . به نماز اول وقت و شرکت در نماز جماعت بسیار اهمیت می داد و به اهل بیت و ائمه ارادت خاصی داشت. سعی می کرد نان حلال به خانه بیاورد و حق الناس را رعایت می کرد.
همسر شهید : شهید فردی انقلابی بود. شب اول ازدواج مان شهید وضو گرفت و نماز شکر به جا آورد او بسیار به مسأله حلال و حرام اهمیت می داد . قبل از انقلاب حاضر نمی شد کار دولتی انجام دهد زیرا دولت را غیر شرعی و اسلامی می دانست ، بنایی و کاشی کاری می کرد و در برابر مشکلات دست و پنجه نرم می کرد . شهید آخرین مرتبه ای که به جبهه می رفت لباس رزمش را پوشید و در آن لباس عظمت خاصی داشت و تمام فکرش شهادت بود و می گفت اگر شهید شدم مبادا گریه کنی . شیرزن باش . آنقدر ما را سفارش می کرد که دل مان قوی شد .