مجلس شهدا

مجلس شهدا

یک سایت دیگر با وردپرس فارسی

خاطراتی از شهید یوسفعلی قربان تبار

اندازه فونت :
۱۳۹۷/۰۹/۲۵

خاطرات کوتاه از شهید یوسفعلی قربان تبار

دوست او عیسی قلی نژاد:« ما با هم در یک محل زندگی می کردیم. من از نزدیک با ایشان شناخت داشتم. او در کارهای فنی مشغول به کار بود. در انجام عبادات و مناجات با خدا، بسیار مصر بود و کار خویش را به خاطر نماز کنار می گذاشت.
یادم می آید، روزی در گردان صاحب الزمان هفت تپه شرکت کردم و قصد داشتم نزدیکی از دوستانم به نام مهدی علی پور بروم و از او سرکشی کنم. در قسمت پشت لشکر دیدم که، یک نفر دوان دوان دارد به پشت تپه راه می رود. جلو رفتم، دیدم، آقا یوسفعلی می باشد. ما تازه همدیگر را دیده بودیم. و او با ما روبوسی نمود و گفت پدرم از بابل آمد. ایشان قصد دارد که من را به پشت برگرداند. من به او گفتم که با پدرت صحبت می کنم ببینم حرف ایشان چیست. او آنقدر به جبهه و جنگ علاقمند بود که دوست داشت که به این کشور خدمت کند. حتی نمی خواست پدرش را که اگر به قصد بردنش آمده، بببیند. من با پدرش صحبت کردم. او جواب داد به دنبال ایشان نیامدم. بلکه آمدم تا ایشان را ببینم و من به وی گفتم بیا که پدرت آمد تا تو را ببیند. ایشان خیلی خوشحال شدند.»