مجلس شهدا

مجلس شهدا

یک سایت دیگر با وردپرس فارسی

خاطره ای از شهید جعفر میانجی…

اندازه فونت :
۱۳۹۸/۰۸/۰۷

خاطره ای از شهید جعفر میانجی…

در طلاییه سه شهید پیدا کردیم ، پاهایشان با سیم تلفن کلاف شده بود و دستهایشان از پشت بسته شده بود . خاک ها را کنار زدند متوجه شدند استخوانهای سینه و جمجمه این بچه ها روی زمین کتاب شده است بعد معلوم شد که دست و پای این شهدای عزیز را قبل از شهادت بستند کنار هم خواباندند با شنی تانک از روی سینه و جمجمه بچه ها رد شدند .
این نوع جان کندن آسان است که انسان تقاضای بازگشت کند اینجا سِری در کار است که چنین جان کندن بسیار سخت و دشوار دوباره طلب می شود وقتی رفتیم در اون مسجد و در اون حسینیه در مراغه خوابیدیم ، من از صبح دیدم شهید جعفر احمدی میانجی خیلی منقلبه ؛ جعفر چته ؟
هیچی نگفت هیچی نگفت بعداً از زیر زبونش کشیدم گفت : دیدم امام زمان(عج) رو . اومد داخل مسجد و داشت پتو رو بچه ها می انداخت یخ نکنن پس : بچه ها!!! یه کار کنید آقا بیاد !
روای :حاج حسین یکتا